۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
تصورم از ۲۵ سالگی اینگونه نبود، حتی یک ۲۵ سالگی اینگونه هم برای خودم متصور نبودم، تنها اواسط ماه نیسان آرزو کردم در اینگونه شبی ۲۵ ساله شوم!
آرزو داشتم شبی بعد از باران به دنیا بیایم. بارانی که هم آسمان شهر را بشوید تا در هوایی پاکیزه متولد شوم. البته خاصیت دیگر این باران شستن غبار از دل و روح من باشد…
تجدید دیدار با دوستان و عزیزان تنها یکی از دستاوردهای امروز بود، درست در روزی که دلتنگ حرم عمو جان بودم، پیامک دوستی که در حرم رضوی اطلاع داد که به یادم هست، هدیه ای دیگر بود، یا زائر مکه که در آخرین تماسش از ایران نایب الزیاره ام شد! این ها همه لذت بخش بود، اما بهترین هدیه تولدم، بارانی بود که از آخرین دقایق ۲۲ اردی بهشت باریدن گرفت…
بارانی که دل سوخته ام را اندکی التیام بخشید و از حرارتش کاست…
و به تنهایی در شبی بارانی ۲۵ ساله شدم!
موضوع: شخصی نوشته ها | ۴ دیدگاه »
۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
۱- آغاز اردی بهشت همه ساله تکرار خوبی هاست برای من. از همان روز اول حال و اوضاعم بهتر می شود و از همان آغازین روزهایش یاد آور وقایع خوشایندی است که هر کدام به نوعی دوست داشتنی هستند.
۲- اولین مناسبت مهم سالگرد رادیو است. رادیویی که با وجود کهولت سنش، همچنان در تلاش است تا جوان بماند. رادیوی ۷۲ ساله ای که با وجود سن زیاد، هم صحبت هایی دارد که بعضاً جوان، نوجوان و حتی کودک هستند اما از همنشینی با این جعبه سخنگو لذت می برند.
۳- چهارم اردیبهشت ۱۳۱۹، رادیو به شکل امروزی در ایران راه اندازی شد. عنوان نخستین رادیوی ایران «رادیو تهران» بود که با پخش روزانه هشت ساعت برنامه فعالیتش را آغاز کرد، اما با گذشت هفتاد و دو سال در حال حاضر ده ها شبکه رادیویی سراسری و منطقه ای روزانه قریب به ۱۰۰۰ ساعت برنامه برای مخاطبانشان ارائه می کنند. شبکه هایی که هر یک برای رفع نیازهای قشری خاص راه اندازی شده اند.
۴- در ایام کودکی فکر می کردم کار در رادیو چندان سخت نیست. یک نفر که پشت میکروفون می نشیند و صحبت می کند. اما بعد فهمیدم به این سادگی نیست! اوج سختی وقتی برایم نمایان شد که سال ۸۹ مریم نشیبا را دیدم. بی اغراق می شود گفت مادر هم سن و سال های من است. به خصوص آن ها که «شب بخیر کوچولو» گوش می دادند. بانوی مسنی که دلش جوان است. حتی جوان تر از رادیو.
۵- سالگرد تأسیس رادیو بر خانواده بزرگ رادیو مبارک باشد. اهالی رادیو نشینی که با عشق کار می کنند. عوامل برنامه ساز، فنی، اداری و … که همگی در تلاشند تا برنامه هایی برابر ذائقه مخاطب عرضه کنند.
۶- مهم ترین و ویژه ترین تبریک این روز را باید به مخاطبان رادیو گفت. چرا که همیشه و همه حال پشتیبان رادیو هستند. مخاطبانی که در اجرای محیطی دلگرمی عوامل هستند. روز رادیو بر همه شما مبارک.
موضوع: مناسبتی | ۲ دیدگاه »
۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین کلمات ٩٠، از شهر کاشان.
در جوار خانواده، کنار سفره صبحانه و همراهى رادیو جوان.
آمادهتحویل سال…
آرزومند بهترین ها براى همه دوستانم…
موضوع: دستهبندی نشده | ۳ دیدگاه »
۱۴ اسفند ۱۳۹۰
سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج بود، زمستانش!
اسفند هزار و سیصد و هفتاد و پنج بود، چهارمش!
رادیویی اضافه شد. رادیویی که وقتی تیزرهاش رو میدیدم فکرش رو هم نمی کردم بشه بهش اینقدر نزدیک شد. اینقدر که از داخلش همه چیز رو دید…
بسیاری تلاش کردند. دکتر لطیف، دکتر علیرضا نوری، دکتر شهرام گیل آبادی، دکتر مسعود احمدی افزادی و از آذر ۱۳۸۸ هم مهندس بهنام احمدپور مبارکه. هر کدام از این مدیران در کنار تیم همراهشان منشأ خدمات بسیاری برای این شبکه و مخاطبانش بوده اند، اما نمیدانم چرا همیشه به یاد افرادِ حال هستیم…
رادیو جوان، رادیوی من، رادیوی ما؛ چهارم اسفند امسال قدم به شانزدهمین سال فعالیت خود گذاشت و یک سال بزرگتر شد.
متشکرم از همه همکارانم در شبکه جوان که هر کدام به نوبه خود بار مسئولیتی بر دوش دارند تا بتوانیم لبخند رضایت بر لبان مخاطبان بنشانیم.
تشکر ویژه دارم از زهره سادات هاشمی، مسعود صالحی، امیرخان محمدی، میلاد تائبی، عباس رجب سلمانی، امیررضا خسروی، سعید صادقی و سودابه پورنژاد. همکارانی که شاید بتوان گفت بیشترین و بهترین تعامل را با ایشان داشتم.
امروز با تأخیری ده روزه قدم گذاشتن به سال جدید را جشن گرفتیم. جشنی صمیمانه و لحظاتی خوش همراه با بغض و خنده…
رادیوی من، دوستت دارم…
موضوع: دستهبندی نشده | ۳ دیدگاه »
۶ اسفند ۱۳۹۰
آدم گاهی دلش می گیرد و هوس سفر می کند. طبیعتاً بهترین گزینه جایی هست که کمترین زمان رو نیاز داشته باشد و به علاوه آدم در آن جا دوستان عزیزی داشته باشد.
اصفهان چنین مقصدی است برای من. ساعت ۶ صبح روز جمعه تا ساعت ۱۱:۴۵ اصفهان بودیم و مزاحم دوستان. زاینده رود، کم آبش هم انرژی از دسته رفته ناشی از ماه ها کار را از تن آدم بیرون می کند، خاصه به همراه دیدن روی رفیقان باشد!
با سپاس از همراهانمان در اصفهان که به خاطر ما برنامه های خود را تغییر دادند، وقت گران بهایشان را به ما اختصاص دادند و با وجود خستگی باز هم ما را تنها نگذاشتند.
پی نوشت: با سپاس از بریونی فروشیِ توی آتشگاه که اسمش رو فراموش کردم، قهوه خونه پشت مطبخ نزدیک میدون نقش جهان، کافه لئو توی خیابون کلیسای وانک، جگرکی بوستان توی خیابونی که اسمش رو فراموش کردم، ولی خیابونش کنار زاینده رود بود و با تشکر ویژه از خانواده راهنمایی که کل روز جمعه پسرشون کنار ما بود و مزاحمش بودیم.
موضوع: شخصی نوشته ها | ۲ دیدگاه »